اگر دل دلیل است
می نویسم تا به یادگار بماند خطی از دل ... ردی از زمان
می خندم از شنیدن جمله های کوتاه و بی انتها ٬ در هوای تو ... بغض می کنم برای بال شکسته ی کبوتر کنار پنجره ٬ در هوای تو ... کتاب می خونم تا ذهنم درگیر قصه ی خیالی بشه ٬ در هوای تو ... آلبوم عکسهامو ورق می زنم به دنبال نشونه ای ٬ در هوای تو ... به رسم کودکی دستمو می گیرم رو به آسمون تا اولین قطره بارون نصیب من بشه ٬ در هوای تو ... یاد جمله های دور می افتم و خاطره های نزدیکم از جلوی چشمام رد می شن ٬ در هوای تو ... از بی مهری نقش اول قصه دلگیر می شم و یاد بی مهری می افتم ٬ در هوای تو ... اسم و رسم و یاد و نام و ... همه رو از برم هنوز ٬ در هوای تو ... می نویسم از امروز - تا فردا یادم نره چی شد و چطور شد ٬ در هوای تو ... شیطنت می کنه دلم - پا به پاش می رم تا تنها نمونه ٬ در هوای تو ... زندگی می کنم اونجوری که دلیله ٬ در هوای تو ... پایان روز و ابتدای شب رو امضا می کنم و زیرش می نویسم "در هوای تو" ! ...ای دیدن تو دین من ای روی تو ایمان من ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من ... پ .ن : می خواستم پست جدید بذارم اما فقط این جمله ها به ذهنم اومد . نوشتن کار ماست ٬ پس می نویسم تا یادم بمونه ۳۰ مهر با دوستم - با خواهرم چی گفتم و چی شنیدم! حالا اگرم چند نفری حاضر و "ناظر"ن ٬ قدمشون روی چشم ! گفتی از خوب بودن و برات از خوب بودنها می گم . اما این روزها انگار تعریف خوبی هم عوض شده . نگو یادت نیست که می دونم هنوز خوبی های گذشته رو از بری ... حتی بهتر از من . شیفت زدن این روزگارمون جنسش عوض شده اما هنوزم همونیم که بودیم ... کمی سخت تر و کمی آروم تر ... همونیم که بودیم اما ... کمی دلخسته و کمی پیچیده ... دلیلش ساده است . دلیلش رنگ دیروزه و حس امروز ... دلیلش خود مائیم . گفتی از انتخاب اول و دوم و ... من برات ساده می کنمش که این روزگار جایی برای انتخاب اول یا ششم یا هفتادم نمی ذاره . هر کسی جای خودشو هر کسی به رنگ خودش . اگه تو سفیدی ٬ پس تا همیشه سفیدی ... این رنگ رو با هر نگاه و هر حرف و هر رفتاری ازت حس می کنم ٬ پس یک رنگ بودن رو پای روزگار ننویس که تو و دلت تا همیشه یک رنگین . خاطره ها اگه زنده ان ٬ از همین سفیدی ذهن ماست ... ذهنی که رفت و شکست و باز دست گذاشت روی زانو و بلند شد ... ذهنی که سخت شد ٬ تلخ شد اما کم نذاشت . ذهنی که یه جاهایی بی منطقی دید اما بی منطقی نکرد . خاطره ها رو ردیف کن کنار هم و بذار خط صاف قصه ها صاف بمونه . بذار نقش من یا نقش تو همونی باشه که بود . نقشی که نه عنوان "کارآموز " رو می فهمید نه "استاد" رو .... خواهر دل پاک و مهربون من ٬ این روزها می گذره ٬ مثل دیروز ... اما فردا پر میشه از "صفحه های شکسته " و " دونات شکلاتی " و " فرشته ساختن " و "رنگ حنا شدن " ... آره آبجی ... خوب باشیم و "باشیم" ... به قول شعار جدیدمون : هر جا که هستی ٬حاضری از دور بر ما "ناظری" ! دل دلیل است برای من و تو و ما و ... خلاصه اینکه دوستت می داریم خواهر کوچولوی مهربون و خوش قلبمان ! (بزن به تخته ! پ .ن : آخیش بعد مدتها یه پست اختصاصی گذاشتم ! - هی دل ... هی یادت بر باد که باز شکستی و ... هی گذشتی . هی دل ٬ بازیچه شدی و باز میان "عاشق" و " فارغ" اسیر آنی شدی که "فارغ" بود به نام "عشق " ! هی دل ٬ زود می گذرد روزگار و زود تر زمانه ی تدبیرت ... یادت هست حدس دیروز و رخداد امروز ؟ یادت هست ساده دل را به دست گرفتی و ... هی دل ... گفتمت نرو ... ببین و بشنو و بگذر ... این زمانه ٬ نه زمانه ی دل تو که زمانه ی نقش های یک روزه است ... این روزگار که بگذرد تو می مانی و دلی بر باد که ... هی دل ... هی دل ِتنگ ... این همان دیروز ِ توست ٬ دیروز گمان های تلخت ... -- ته چشم های تو ٬ خدا شیطنت می کند ته دلِ من ٬ شیطان خدایی ! --- خطوط موازی هرگز به هم نمی رسند ٬ حتی در بی نهایت ! پ. ن : جای همه دوستان کنار پنجره فولاد خالی بود ... در منی و این همه ز من جدا با منی و دیده ات به سوی غیر بهر من نمانده راه گفتگو تو نشسته گرم گفتگوی غیر غرق غم دلم به سینه می تپد با تو بی قرار و بی تو بی قرار وای از آن دمی که بی خبر ز من برکشی تو رخت خویش از این دیار سایه ی توام به هر کجا روی سر نهاده ام به زیر پای تو چون تو در جهان نجسته ا م تا که برگزینمش به جای تو شادی و غم منی ... به حیرتم خواهم از تو ... در تو آورم پناه موج وحشی ام که بی خبر ز خویش گشته ام اسیر جذبه های ماه گفتی از تو بگسلم ... دریغ ودرد رشته وفا مگر گسستنی است؟ بگسلم ز خویش و از تو نگسلم عهد عاشقان مگر شکستنی است؟ دیدمت شبی به خواب و سرخوشم وه ... مگر به خواب ها ببینمت غنچه نیستی که مست اشتیاق خیزم و ز شاخه ها بچینمت شعله می کشد به ظلمت شبم آتش کبود دیدگان تو ره مبند ... بلکه ره برم به شوق در سراچه ی غم نهان تو * فروغ پ. ن : چند وقت پیش پایین یکی از پست ها نوشتم "تقدیم به م .ا .م " ... این بار نمی نویسم این پست رو تقدیم کسی نمی کنم چون فکر می کنم هر کسی یه روزی و یه جوری با حال و هوای این شعر روبه رو می شه ... اما این پست مخاطب خصوصی هم داره! اینو نوشتم تا از کنار آدمها به راحتی نگذره ! نوشتم تا برای گذاشتن "و "گذشتن" یه کم تردید کنه! نوشتم تا به راحتی نیاد و نخواد که به راحتی بره! نوشتم تا یادش بمونه "بدخشمی" و "بیرحمی" و ... اصلا چه فرقی می کنه ٬ تو بگو "بی معرفتی" می گذره اما رد پای آدما نه !! از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم دیگر خبری از بهانه و تردید نمانده دیگر قصه به سر رسیده و کسی کنار دلت ترانه نمی خواند پاییز کوچکم که از راه برسد تو ٬ خود تویی بی هیچ حصار و اشاره ای او رها و خسته و خموش تو ٬ خود تویی دلنشین و مهربان و گرم پس بخوان به نام زندگی که تو هنوز زنده ای ... پ. ن : اختصاصی برای م . ا . م ! ساعت ۲.۴۵ صبح - ۲۰ شهریور ۱۳۸۸ - ۲۱ رمضان ۱۴۳۰ به دنیای تازه ی بدون خاطره و سپید ٬ سلام ! به رویاهای در راه و "خود" آرام و دلخوش ٬ سلام ! به قلبی مطمئن از رحمت و حکمت خدا ٬ سلام ! به تویی که دیگر نیستی حتی در خاطرم ٬ سلام ! به برگه های پیش رو و خطوط خالی از کلمه ٬ سلام ! به نگاهی که بارانی نمی شود برای دلتنگی ات ٬ سلام ! چون...دنیا بدون تو هم زیباست ! پ . ن : طعم گس حقیقت را گاهی دوست دارم !
)
| Design By : Night Skin |


