تبليغاتX
اگر دل دلیل است




















اگر دل دلیل است

می نویسم تا به یادگار بماند خطی از دل ... ردی از زمان

راه می رم روی سنگفرش خیس پیاده رو ٬ در هوای تو ...

می خندم از شنیدن جمله های کوتاه و بی انتها ٬ در هوای تو ...

بغض می کنم برای بال شکسته ی کبوتر کنار پنجره ٬ در هوای تو ...

کتاب می خونم تا ذهنم درگیر قصه ی خیالی بشه ٬ در هوای تو ...

آلبوم عکسهامو ورق می زنم به دنبال نشونه ای ٬ در هوای تو ...

به رسم کودکی دستمو می گیرم رو به آسمون تا اولین قطره بارون نصیب من بشه ٬ در هوای تو ...

یاد جمله های دور می افتم و خاطره های نزدیکم از جلوی چشمام رد می شن ٬ در هوای تو ...

از بی مهری نقش اول قصه دلگیر می شم و یاد بی مهری می افتم ٬ در هوای تو ...

اسم و رسم و یاد و نام و ... همه رو از برم هنوز ٬ در هوای تو ...

می نویسم از امروز  - تا فردا یادم نره چی شد و چطور شد ٬ در هوای تو ...

شیطنت می کنه دلم - پا به پاش می رم تا تنها نمونه ٬ در هوای تو ...

زندگی می کنم اونجوری که دلیله ٬ در هوای تو ...

پایان روز و ابتدای شب رو امضا می کنم و زیرش می نویسم "در هوای تو" !

 

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 23:49 توسط انوشه| |

...ای دیدن تو دین من

ای روی تو ایمان من

ای هست تو پنهان شده

در هستی پنهان من ...

 

پ .ن : می خواستم پست جدید بذارم اما فقط این جمله ها به ذهنم اومد .

 

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 12:25 توسط انوشه| |

 

 

نیامده به خود نگر که دوره شباب شد ...

 

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 16:25 توسط انوشه| |

 

نوشتن کار ماست ٬ پس می نویسم تا یادم بمونه ۳۰ مهر با دوستم - با خواهرم چی گفتم و چی شنیدم! حالا اگرم چند نفری حاضر و "ناظر"ن ٬ قدمشون روی چشم ! گفتی از خوب بودن و برات از خوب بودنها می گم . اما این روزها انگار تعریف خوبی هم عوض شده . نگو یادت نیست که می دونم هنوز خوبی های گذشته رو از بری ... حتی بهتر از من . شیفت زدن این روزگارمون جنسش عوض شده اما هنوزم همونیم که بودیم ... کمی سخت تر و کمی آروم تر ... همونیم که بودیم اما ... کمی دلخسته و کمی پیچیده ... دلیلش ساده است . دلیلش رنگ دیروزه و حس امروز ... دلیلش خود مائیم . گفتی از انتخاب اول و دوم و ... من برات ساده می کنمش  که این روزگار جایی برای انتخاب اول یا ششم یا هفتادم نمی ذاره . هر کسی جای خودشو هر کسی به رنگ خودش . اگه تو سفیدی ٬ پس تا همیشه سفیدی ... این رنگ رو با هر نگاه و هر حرف و هر رفتاری ازت حس می کنم ٬ پس یک رنگ بودن رو پای روزگار ننویس  که تو و دلت تا همیشه یک رنگین . خاطره ها اگه زنده ان ٬ از همین سفیدی ذهن ماست ... ذهنی که رفت و شکست و باز دست گذاشت روی زانو و بلند شد ... ذهنی که سخت شد ٬ تلخ شد اما کم نذاشت . ذهنی که یه جاهایی بی منطقی دید اما بی منطقی نکرد . خاطره ها رو ردیف کن کنار هم و بذار خط صاف قصه ها صاف بمونه . بذار نقش من یا نقش تو همونی باشه که بود . نقشی که نه عنوان "کارآموز " رو می فهمید نه "استاد" رو .... خواهر دل پاک و مهربون من ٬ این روزها می گذره ٬ مثل دیروز ... اما فردا پر میشه از "صفحه های شکسته " و " دونات شکلاتی " و " فرشته ساختن " و "رنگ حنا شدن " ... آره آبجی ... خوب باشیم و "باشیم" ... به قول شعار جدیدمون  :

هر جا که هستی ٬حاضری

از دور بر ما "ناظری" !

دل دلیل است برای من و تو و ما و ... خلاصه اینکه دوستت می داریم خواهر کوچولوی مهربون و خوش قلبمان !  (بزن به تخته !  )

 

پ .ن : آخیش بعد مدتها یه پست اختصاصی گذاشتم !

 

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 23:55 توسط انوشه| |

 

- هی دل ... هی یادت بر باد که باز شکستی و ... هی گذشتی . هی دل ٬ بازیچه شدی و باز میان "عاشق" و " فارغ" اسیر آنی شدی که "فارغ" بود به نام "عشق " ! هی دل ٬ زود می گذرد روزگار و زود تر زمانه ی تدبیرت ... یادت هست حدس دیروز و رخداد امروز ؟ یادت هست ساده  دل را به دست گرفتی و ... هی دل ... گفتمت نرو ... ببین و بشنو و بگذر ... این زمانه ٬ نه زمانه ی دل تو  که زمانه ی نقش های یک روزه است ... این روزگار که بگذرد تو می مانی و دلی بر باد که  ... هی دل ... هی دل ِتنگ ... این همان دیروز ِ توست ٬ دیروز گمان های تلخت ...

 

--  ته چشم های تو ٬ خدا شیطنت می کند

  ته دلِ من  ٬ شیطان خدایی !

 

--- خطوط موازی هرگز به هم نمی رسند ٬ حتی در بی نهایت  !

 

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 0:34 توسط انوشه| |

به ضرباهنگ قدمها ٬ به طنین تکرار یک نام ٬ به انعکاس نور در حجم انبوه دلتنگی ها ٬ به دستهایی که به پاکی بی انتها گره می خورد  ٬ به صداهایی که رو به آسمان می رود ٬ به صحن آرامش ٬ به کبوتران امینش ٬به خادمان سپیدش ... به جهانی که نشانه های تو را دارد عشق می ورزم... یا ضامن آهو .

 

پ. ن : جای همه دوستان کنار پنجره فولاد خالی بود ...

 

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 22:27 توسط انوشه| |

 

در منی و این همه ز من جدا

با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غیر

غرق غم دلم به سینه می تپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی که بی خبر ز من

برکشی تو رخت خویش از این دیار

سایه ی توام به هر کجا روی

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ا م

تا که برگزینمش به جای تو

شادی و غم منی ... به حیرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشی ام که بی خبر ز خویش

گشته ام اسیر جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم ... دریغ ودرد

رشته وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی است؟

دیدمت شبی به خواب و سرخوشم

وه ... مگر به خواب ها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق

خیزم و ز شاخه ها بچینمت

شعله می کشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند ... بلکه ره برم به شوق

در سراچه ی غم نهان تو

* فروغ

 

پ. ن :  چند وقت پیش پایین یکی از پست ها نوشتم "تقدیم به م .ا .م " ... این بار نمی نویسم این پست رو تقدیم کسی نمی کنم چون فکر می کنم هر کسی یه روزی و یه جوری با حال و هوای این شعر روبه رو می شه ... اما این پست مخاطب خصوصی هم داره! اینو نوشتم تا از کنار آدمها به راحتی نگذره ! نوشتم تا برای گذاشتن "و "گذشتن" یه کم تردید کنه! نوشتم تا به راحتی نیاد و نخواد که به راحتی بره! نوشتم تا یادش بمونه "بدخشمی" و "بیرحمی" و ... اصلا چه فرقی می کنه ٬ تو بگو "بی معرفتی" می گذره اما رد پای آدما نه !!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 15:55 توسط انوشه| |

 

از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم

 

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 0:19 توسط انوشه| |

پاییز کوچکم  که از راه برسد

دیگر خبری از بهانه و تردید نمانده

دیگر قصه به سر رسیده و

کسی کنار دلت ترانه نمی خواند

پاییز کوچکم که از راه برسد

تو ٬ خود تویی

بی هیچ حصار و اشاره ای

او رها و خسته و خموش

تو ٬ خود تویی

دلنشین و مهربان و گرم

پس بخوان به نام زندگی

که تو هنوز

زنده ای ...

 

پ. ن : اختصاصی  برای  م . ا . م  !  

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 0:29 توسط انوشه| |

 

ساعت ۲.۴۵ صبح  -      ۲۰  شهریور ۱۳۸۸     -    ۲۱ رمضان ۱۴۳۰ 

 

به دنیای تازه ی بدون خاطره و سپید ٬ سلام !

به رویاهای در راه و "خود" آرام و دلخوش ٬ سلام !

به قلبی مطمئن از رحمت و حکمت خدا ٬ سلام !

به تویی که دیگر نیستی حتی در خاطرم ٬ سلام !

به برگه های پیش رو و خطوط خالی از کلمه ٬ سلام !

به نگاهی که بارانی نمی شود برای دلتنگی ات ٬ سلام !

 

چون...دنیا بدون تو هم زیباست !

 

پ . ن : طعم گس حقیقت را گاهی دوست دارم !

 

 

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 1:27 توسط انوشه| |


Design By : Night Skin