تبليغاتX
اگر دل دلیل است


اگر دل دلیل است

می نویسم تا به یادگار بماند خطی از دل ... ردی از زمان

* این پست برای من بسیار ویژه است. چون کسی این جملات را با عشق بسیار برایم نوشته که بی نهایت دوستش دارم. کسی که مرا بیشتر از همه آدمها می فهمد و بیشتر از همه منصف است. دستانش را می بوسم برای نوشتن این جمله های عزیز ...

۱ - سازنده ترین کلمه گذشت است٬ آنرا تمرین کن!

۲- پرمعنی ترین کلمه "ما"ست ٬ آنرا بکار ببر!

۳- عمیق ترین کلمه عشق است٬ به آن بیندیش!

۴-بی رحم ترین کلمه تنفر است٬ با آن بازی نکن!

۵- خودخواهانه ترین کلمه "من"است٬ از آن حذر کن!

۶- بازدارنده ترین کلمه ترس است٬ با آن مقابله کن!

۷- با نشاط ترین کلمه کار است٬به آن بپرداز!

۸- پوچ ترین کلمه طمع است٬ آن را بکش!

۹- سازنده ترین کلمه صبر است٬ برای داشتن آن دعا کن!

۱۰- روشن ترین کلمه امید است٬به آن امیدوار باش!

۱۱- ضعیف ترین کلمه حسرت است٬آنرا باور نکن!

۱۲- تواناترین کلمه دانش است٬ آنرا فرا بگیر!

۱۳- محکمترین کلمه پشتکار است٬ آنرا تمرین کن!

۱۴- سمی ترین کلمه شانس است٬ به امید آن نباش!

۱۵- لطیف ترین کلمه لبخند است٬ آنرا حفظ کن!

۱۶- ضروری ترین کلمه تفاهم است٬آنرا ایجاد کن!

۱۷- سالم ترین کلمه سلامتی است٬ به آن اهمیت بده!

۱۸- اصلی ترین کلمه اعتماد است٬ به آن اعتماد کن!

۱۹- دوستانه ترین کلمه رفاقت است٬از آن سوء استفاده نکن!

۲۰ - زیباترین کلمه راستی ست٬ با آن روراست باش!

۲۱- زشت ترین کلمه تمسخر است٬دوست داری با تو چنین کنند؟

۲۲- آرام ترین کلمه آرامش است٬ برای داشتنش تلاش کن!

۲۳-سخت ترین کلمه غیرممکن است٬ که وجود ندارد!

 

 

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 23:41 توسط انوشه| |


به شعرهایی که برای تو گفته ام
اگر فکر کنی
از شهر که هیچ
از چارچوب در هم بیرون نمی روی
تا این نفس رفته برگردد و
پایان دلهره باشد
آبی روی آتش
آتشی که هنوز نرفته ای تمام مرا خاکستر کرده
به شعرهایم
اگر فکر کنی 
آسمان همان آسمان است و 
من زیر سقفی که تو را ندارم هنوز زندگی می کنم 


- از کتاب "برای پرنده چه فرقی می کند" - مجموعه شعر نوید محمودی

نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 16:55 توسط انوشه| |


ببخش که این روزها اینگونه می گذرد. با دلم گفتگو می کنم... تعجب نکن، این روزها با تنها کسی که زیاد گفتگو می کنم اوست. می شنود. خوب و آرام. وقت حرف زدن که می شود اما آرام ندارد. می تپد تند و تند و یک وقتهایی دست به دامان چشم هایم می شود برای وساطت .ین روزها حتی از تکرار "این روزها" هم خسته می شوم، آوای بدی دارد در ذهنم "این روزها" گفتنهایم... اما جایگزینی برایشان ندارم جز "این روزها"! یک حرفهایی هست برای این روزها و یک حرفهایی  هست برای روزهایی که نیستم. برای فردای نبودنم بیشتر از هر زمانی دغدغه دارم. دو وجه دارد همه چیز. یکی حالا و یکی فردا. حالای این روزها را که می دانی چگونه می گذرد. اما فردا را ... راستش را بخواهی جسارت می خواهد گفتن بعضی حرفها. این روزها جسارتی ندارم. ترس در دلم خانه کرده. دلم کمی دلگیر است از این روزها. می دانم که سخت می گذرد برایش اما تنها چیزی که می توانم مقابل اینهمه دغدغه مندی نثارش کنم دلداری ست و دوست داشتن. دوستش دارم، دلم را می گویم. مهمترین سرمایه من است. مهمترین سرمایه و همیشه ترسیده ام از معامله شدنش. هر جمله ای که دستم به نوشتن اش می رود، یک "این روزها" جلویش سبز می شود. باور کن نوشتن مکررش هم خسته ام می کند. اما خودت بگو، تو به "این روزها" چه می گویی ؟ 

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 21:59 توسط انوشه| |

 

همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد

زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد

سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد

که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

مرنج از بیش و کم چشم از شراب این و آن بردار

که این ساقی به قدر "تشنگی" پیمانه می سازد

مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم

که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

به من گفت ای بیایان گرد غربت! کیستی ؟ گفتم :

پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد

مگو شرط دوام دوستی دوری ست٬ باور کن

همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد

 

-فاضل نظری - کتاب گزینه اشعار - مجموعه ضد(تازه ها)

 

 

نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 10:17 توسط انوشه| |


مرنجان دلم را که این مرغ وحشی 

ز بامی که برخاست مشکل نشیند ...


نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 23:57 توسط انوشه| |


"تفاوت و بی تفاوتی ..."؛  شکاف بزرگ را بزرگتر می کند دست بردن در ملاک ها و معیارها و مقیاس ها...

با اصراری مثال زدنی گلها را پرپر کردن هنر نیست. هنر این است که راه گلستان را با دستهایت نشان بدهی. وانمود نکن که خوبی و اهل تلاش و عاشق... عمل کن! و اجازه بده دیگران در نگاه به تو واژه ها را مرور کنند؛ واژه هایی مثل خوبی مثل عشق مثل همدلی و همراهی.

"تفاوت و بی تفاوتی..." ؛ عبارت وسیعی ست. آنقدر که به خودمان اجازه می دهیم تغییرش دهیم و تفسیرش کنیم. با این همه چیزی عوض نخواهد شد؛ تعاریف به دستان ما نقش عوض نمی کنند.

راه رفته را رفته ایم. در افق تازه باید نقش های تازه را تعریف کنیم. این رسم واژه هاست...


نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 23:35 توسط انوشه| |


می شود بیایی نزدیکتر؟ می خواهم کمی برایت درددل کنم.زمان زیادی گذشته است. قبول نداری؟ اصلا بگو هر چه را که باید گفت. این روزها از گفتن خسته ام، با اینهمه با تو خواهم گفت. درد دارد این روزها. حس می کنم از تکرار هزار باره ی حرفهایم رسیده ام به یک پوچ بزرگ, یک تهی سرشار. چند وقت پیش از کنار همان ساختمان رد می شدم. همان ساختمانی که می دانی. غروب بود. مجبور بودم بخندم وگرنه چشم هایم آماده بارش بود. به قدر سه ثانیه که عمق چند ساعت داشت زل زدم به راه پله های فلزی پیچ در پیچ اش. داشتم از این روزها می گفتم. این روزها همان درد را دارد انگار. می دانم که قیاس درستی نیست. اصلا جایی برای قیاس نمی ماند. حتی من این روزها آن آدم قدیم نیستم. بیا نزدیکتر. کسی گوش می دهد انگار به حرفهایم. دوست ندارم نگاه غریبه ها را. غریبه ها تو را نشناخته متهم می کنند و می روند. بماند که آشنا هم گاهی چنین می کند با دلت. دلم تنگ است. امشب هوای اینجا بارانی بود و من پر کشیدم به چهارخانه های توسی در زمینه سفید. دلم پر کشید تا نیمکت سیمانی و یک درخت. دلم پر کشید برای صدای اذان وقت خیره ماندن به مورچه ها.دلم پر کشید برای کوچه نهم ؛برای پلاک هزارم از قصه های تکراری. دلم پر کشید برای خریت. برای حماقت. برای ...بیا نزدیکتر. اصلا من ساکت می شوم و تو بگو. بگو کجا بودی این همه سال؟ بگو چرا دور بودی؟ چرا نبودی؟ چرا غرق خودت ماندی؟ چرا صدایم را نشنیدی؟ آنهم وقتی صدایم کمی بالا رفته بود. این را هم بگو که همیشه دوستم داری؛حتی وقتی صدایم کمی بلند می شود. یادت باشد بگویی که زمینه سفید حالا چه رنگی ست. یا اصلا بگو آن بلور هنوز در این دنیاست؟ نفس می کشد؟ نور می بیند و نور می دهد؟ من ساکت می مانم. از حالا تا هر زمانی که تو بخواهی. آنقدر خسته ام از گفتن که دوست دارم تو بگویی و من بشنوم. یادت باشد من مثل آن روزها نیستم. هیچ چیز مثل آن روزها نیست. حتی آن راه پله ها حالا رو به مزرعه نیستند؛ رو به ساختمان نیمه کاره ای هستند که نشانی از آرامش در آن نیست. درست برعکس افق دلباز دیروز. هیچ کسی مثل دیروز نیست. آنها که دیروز در کنار هم می خندیدند حالا از هم دورند و صدای خنده شان بهم نمی رسد. آنها که از هم دور بودند حالا نزدیکترند برای شنیدن صدای هم . اما کسی حرفی نمی زند. همه ساکتند. مثل تو...مثل تمام این سالهای تو. بیا جای مان را عوض کنیم. من لال می شوم... تو تا ابد بگو . 


نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 0:1 توسط انوشه| |

 

از تهی سرشار...

 

نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 15:42 توسط انوشه| |

 

گفته بودم سفرنامه می خوانم این روزها...برای درک کردنم همین کافی ست.

 

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 10:59 توسط انوشه| |


« اینکه بدانی هر اتفاقی که می افتد ردپای نگاه خدا در آنست، دلت را آرام می کند. راحت تر می خندی و منتظر می مانی. راحت تر زندگی می کنی... که اینگونه زندگی کردن حال بهتری دارد.

» دل آدم که قرص نباشد قدم از قدم که بر می دارد تنها ترس می کارد و تردید. باید چنان محکم باشی که زمین و زمان جدیت بگیرند.
» می خندم و امروز تا فردا را با امیدهایم نقاشی می کنم...درست مثل یک کودک پنج ساله. نقاشی ام هر چه باشد معنا خاص خودش را دارد...


نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 22:19 توسط انوشه| |

Design By : Night Melody